تبليغاتX
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده.....
چشم هاي تو...

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو 

 نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو  

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم  

  دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو  

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را 

    اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو  

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم 

  به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو  

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله  

   و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو...

نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:2 قبل از ظهر | لینک ثابت |

میشه یه روز ببینمت....
میشه یه روز ببینمت

از ته دل صدات کنم

بهت بگم گنجینه ی اسرار من

عطر لحظه های بودنم

عقیق خلوت تنهایی

تندیس رهایی

شوق زندگانی

دلیل هستی ام اومدی
نوشته شده توسط مهشید در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 2:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بی وفا حداقل یادم کن....
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 4:44 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کاش....
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود
نوشته شده توسط مهشید در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 9:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق پدر
محبت راوقتي ديديم که کودکي خورشيد را در دفترش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير افتاب نسوزد
نوشته شده توسط مهشید در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 0:9 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خنده
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیدم خندیدن نداشت
نوشته شده توسط مهشید در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 1:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شمع
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم
نوشته شده توسط مهشید در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 5:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

فقط سنگ قبر تو مونده برام
هيچ حرف دگري نيست که با تو بگويم چه بگويم به تو اي رفته ز دست شدم از مستي چشمهاي تو مست شده ام سنگ پرست مرگ بران کس که دل به دل سنگ تو بست
نوشته شده توسط مهشید در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 5:27 بعد از ظهر | لینک ثابت |

....

نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم

 

اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری

 

نوشته شده توسط مهشید در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 1:17 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مردن
من به مردن راضیم اما نمی آید عجل

بخت بد بین کز عجل هم ناز می باید کشید

نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 7:22 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چشمان تو
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 0:43 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زرتشت (سرودهء عارف قزويني)

به نام آنكه در شأنش كتاب است

چراغ راه دينش آفتاب است

مهين دستور دربار خدايي

شرف بخش نژاد آريايي

دوتا گرديده چرخ پير را پشت

پي پوزش به پيش نام زرتشت

به زير سايهء نامش تواني

رسيد از نو به دور باستاني

ز هاتف بشنود هر كس پيامش

چو عارف جان كند قربان نامش

شفق چون سر زند هر بامدادش

پي تعظيم خور ، شادم به يادش

چو من گر دوست داري كشور خويش

ستايش بايدت پيغمبر خويش

به ايماني ره بيگانه جويي

رها كن تا به كي بي آبرويي

به قرن بيست گر در بند آيي

همان به ، دين بهدينان گرايي

به چشم عقل ، آن دين را فروغ است

كه خود بنيان كن ديو دروغ است

چو دين كردارش و گفتار و پندار

نكو شد ، بهتر از يك دين پندار

درآتشكدهء دل بر تو باز است

درآ كاين خانه را سوز و گداز است

هر آن دل را نباشد شعله افروز

به حال ملك و ملت نيست دلسوز

در اين كشور چه شد اين شعله خاموش

فتادي ديك مليت هم از جوش

تو را اين آتش اسباب نجات است

در اين آتش نهان ، آب حيات است

چنان يكسر سراپاي مرا سوخت

كه بايد سوختن را از من آموخت

اگرچ از من بجز خاكستري نيست

براي گرمي يك قرن كافيست

چه اندر خاك خفتم زود يا دير

تواني جست از آن خاكستر ، اكسير

به دنيا بس همين يك افتخارم

كه يك ايراني والاتبارم

به خون دل نيم زين زيست ، شادم

كه زرتشتي بود خون و نژادم

در دل باز چون گوش تو و راه

بود مسدود ، بايد قصه كوتاه

كنونت نيست چون گوش شنفتن

مرا هم گفته ها بايد نهفتن

بسي اسرار در دل مانده مسرور

كه بي ترديد بايستي برم گور

نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 0:24 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تولدم مبارک
تو چشات با يد شنا كرد مثل دريا
                           توروخوب بايد شناختت مثل زيبا
شعرتو بايد طلا كرد مثل پاييز
                           شبتو بــايد  دراز كرد مثل  يــلدا
تونگاهت ميشه سفركردمثل مجنون
                           دلومي شه در به در كردمثل ليلا
عشق تورنگ همون بوته ياسه
                           كه همشقدمي كشه زود ميره بالا
قبله  اول  و آخرم  چشا ته
                           چه كنــارم باشي چه اونور دنيــا
رفتنت يه طعميه شبيه مردن
                           موندنت يـــه رنگيـــه شبيه رويا

 

کاشکی همیشه تو رویا بودم

نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 7:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

گفتگو....
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟
نوشته شده توسط مهشید در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:54 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مردم...
مانده ام در كوچه هاي بي كسي

 سنگ قبرم را نمي سازد كسي

 مُردم خاكسترم را باد برد

 بهترين يارم مرا از ياد برد

نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 0:54 قبل از ظهر | لینک ثابت |

...
 شباي باروني و سرد تو رو ياد من مياره ياد اون شبي که تو رفتي پاشو تو اتاق ميذاره منو آتيش زده بازم خاطرات با تو بودن چي برام مونده به غير از موندن و سوختن و ساختن
نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 4:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مهم
هميشه مهم تو بودي ...... اگه غروري بود براي تو بود ..... اگه احساسي بود باز هم براي تو بود و من قانع به يه نگاه تو بودم ........ نگاهي که هميشه يه چيزي شبيه غم غريب يه غروب پاييزي توش بود .. يه حس که بهم ميگفت باهات نمي مونه ..................... و حالا نمي دونم حرفات رو باور کنم يا کارات رو ........ دل به کلمات عاشقانت بسپرم يا از کاراي نامهربونت دلگير بشم . مي بيني هنوز هم تو برنده اين بازي هستي و هنوز دل ديوونه ام نمي خواد مرگ عاطفه رو بپذيره
نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 5:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زندگی....

آن زمان که دیگر نمی توان از سیاهی ها سپیدی ساخت

 

زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم

 

لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم

 

من در می یابم مرگ را ......

 

خود کشی را .....

 

خودکشی دیوانگی نیست

 

خودکشی حقارت نیست

 

خود کشی حماقت نیست

 

زمانی که خنده واژه ای غریب می شود

 

زمانی که شوری اشک تنها نمک زندگیم می شود

 

هنگامی که محبت عقده ای دیرین برایم می شود

 

هنگامی که غم تنها مونسم می شود

 

من در می یابم مرگ را

 

خودکشی را

 

خودکشی گناه نیست

 

خودکشی کفر نیست

 

خودکشی عذاب نیست

 

زمانی که سیهاهی تنها رنگ زندگیم می شود

 

هنگامی که دیگر امیدی برای ماندن پیدا نمی کنم

 

هنگامی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم

 

لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود

 

تا شاید آشنایی را بیابد

 

هنگامی که ناله تنها طنین صدایم می شود

 

من در می یابم مرگ را

 

خودکشی را

 

خودکشی ضعف نیست

 

خودکشی درماندگی نیست

 

خودکشی جهالت نیست

 

زمانی که دیگر حتی برای زنده ماندن بهانه نمی یابم

 

زمانی که زندگی توفیق اجباری می شود

 

زمانی که مرگ بزرگترین آرزویم می شود

 

من در می یابم مرگ را

 

خودکشی را ....

 

شعار ندهید که زندگی زیباست

 

شعار ندهید

 

عشق و امید و آرزو را غرولند نکنید

 

دنیا دیگر جای ماندن نیست...

 

خودکشی یعنی شهامت

 

خودکشی یعنی جسارت

 

          خودکشی یعنی رهایی

 

نوشته شده توسط مهشید در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 0:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |

31 شهریور برای همیشه در ذهنم خواهد ماند
در آن شبی که برای همیشه می رفتی
در آن شب پیوند
 طنین خنده من سقف خانه رابرداشت
 کدام ترس تو را این چنین عجولانه
به دام بسته تسیلیم تن فروغلتاند ؟
 خنده ها نه مقطع که آبشاری بود
و خنده ؟
 خنده نه قهقاه گریه واری بود
که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند
 و من به آن کسی کز انهدام درختان باغ می آمد
سلام می کردم
سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 8:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |

گریه
روزي كه به دنيا امدم مي گريستم هر روز كه مي گذرد بيشتر مي فهمم چرا ان روز گريه مي كردم
نوشته شده توسط مهشید در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 8:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سال نو

 

lahzeye tahvile sale no kenare pedar va madareton bashid shayad dige in forsato nadashte bashid

نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 10:31 قبل از ظهر | لینک ثابت |

؟
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. تو مي خواي چي كار كني؟ ...تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي؟

 

نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 8:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

age midonesti....
اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دورشدن از ابرا چه حسی داشت "اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتیها چه تنها میشه " اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میشه " اگه می دونستی که رفتنت چه اتشی بر جانم کشید اون وقت این قدر راحت نمی گفتی : خداحافظ .

نوشته شده توسط مهشید در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 0:12 قبل از ظهر | لینک ثابت |

I never forgOt u fother
vaghti rafti hame chi raft hameye del abstegim raft shabo roze bad yeki shood hata hese zendegi raft dighe bito morde boodam harfe mardom shoode boodam toye aghoshe naboodet to khodam gom shoode boodam vaghti rafti taze fahmidam kiboodi baraye man tapeshe zendegi boodi vaghti rafti dighe on panjere khabid vaghti rafti are rafti

نوشته شده توسط مهشید در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 4:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نبودی...

سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

 نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه کردم

 

نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه هفتم دی 1385 ساعت 1:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زندگی...
زندگـــــــي ، برگ بودن در مسيـــــــر باد نيست ! امتحان ريـــــشه

 هاست ! ريشه هم هـــــرگز اسير باد نيست ! زندگــــــــي چون پيچكي

است ! انتهايش مي رسد پيش خــــــــــــد ا

نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 2:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |

شب یلدا
امشب چشمم به در بود تا یکی بیاد پیش ما.....
نوشته شده توسط مهشید در جمعه یکم دی 1385 ساعت 1:1 قبل از ظهر | لینک ثابت |

مهربانی
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

 

نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 1:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اگر...
شاید اگر منم مثل همه

پدر داشتم وضعیتم خیلی

فرق می کرد

نوشته شده توسط مهشید در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 10:59 بعد از ظهر | لینک ثابت |

او رفته است
اکنون که رفته ام دل نگران نباشيد من براي درک حقيقت

 به ماورا رفته ام هنگامي که در مي يابيد زمان براي

شما اندک است شايد ان موقع تازه درک کنيد که زندگي

 در اين دنيا توهمي غريب بيش نيست مي خوانم که

سخنانم را گوش گيريد باور کنيد که روان من به زندگي

ادامه مي دهد

نوشته شده توسط مهشید در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |